تبليغاتX
بی پرده

بی پرده

وبلاگ شخصی بهنام معینی

فوق العاده

 

نیمی از شب می گذشت و خواب را
 ره نمی افتاد در چشم ترم
جانم از دردی شررزا می گداخت
خار و سوزن بود گفتی بسترم
بر سرشکم درد و غم می بست راه
می شکست اندر گلو فریاد من
بی خبر از رنج مادر ، خفته بود
 در کنارم کودک نوزاد من
خیره گشتم لحظه یی بر چهره اش
 بر لب و بر گونه و سیمای او
نقش یاران را کشیدم در خیال
تا مگر یابم یکی مانای او
شرمگین با خویش گفتم زیر لب
 با چه کس گویم که این فرزند توست ؟
 وز چه کس نالم که عمری رنج او
 یادگار لحظه یی پیوند توست ؟
گر به دامان محبت گیرمش
 همچو خود آلوده دامانش کنم
ننگ او هستم من و او ننگ من
 ننگ را بهتر که پنهانش کنم
 با چنین اندیشه ها برخاستم
جامه و قنداق نو پوشاندمش
بوسه یی بر چهر بی رنگش زدم
زان سپس با نام مینا خواندمش
ساعتی بگذشت و خود را یافتم
 در گذرگاهش و در پشت دری
شسته روی چون گل فرزند را
 با سرشک گرم چشمان تری
از صدای پای سنگینی فتاد
 لرزه بر اندام من ، سیماب وار
طفل را افکندم و بگریختم
دل پر از غم ، شانه ها خالی ز بار
روز دیگر کودکی بازش خبر
 می کشید از عمق جان فریاد را
 داد می زد : ای ! فوق العاده ای
خوردن سگ ، کودک نوزاد را

 

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

نمایشگاه شهدا

 

شازند بهنام معینی

نمایشگاه شهدا شازند بهنام معینی

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

پا به دنياي فرشته ها بذار

رو زمين دنياي بهتر نداري

زخماي روح شكسته تو ببند

وقتي عاشقي و باور نداري

 

دنياي فرشته ها تو خواب توست

تو همون عكساي بي رنگ قديم

پاي اسم پهلووناي بزرگ

زير طاق آسموناي يتيم

 

پا به دنياي فرشته ها بذار

دنياي فرشته ها حقيقته

برا تو كه بوي آسمون مي دي

گم شدن تو زندگي مصيبته

 

برا دلدادگي و رها شدن

يه دل شكسته بيشتر نداري

زير بارون گلوله ها بشين

وقتي عاشقي و سنگر نداري

 

آخرين نشونه ي رسيدني

كه برا هميشه بي نشون مي شي

پا به دنياي فرشته ها بذار

داري همسايه ي آسمون مي شي

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

آری آمدم اما...تو نیامدی

کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد

بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

شاید خدا به شعرم لبخند زند اما

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد

 

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

یحیی

اس ام اس زد: یا  یحیی خذ الکتاب بقوه
فهمیدم پسرش  به دنیا آمده.اسم یحیی را خیلی دوست داشت.
چشم روشنی برایش یک تشت کوچک نقره کار بردم.
وقتی کادو را باز کرد خیلی گریه کرد. خیلی . بغلم کرد.

                      ***
روی کارت عروسی پسرش نوشته بود.
عروسی حسینم  است. تنهام نذاری رفیق .

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

بهنام معینی
+ نوشته شده در  87/06/07ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

امان از دست شماها...

امان از دست بعضی با دلاشون           بااین دلهـــای پردرد و بلاشون

 

امان از گفتگوی غیبت آور             که گویی میزنند حرف از غماشون

 

فلانی زد فلان حرف و فلان شــد           امان از این فلان و صحبتاشون

 

اگر گویی بیا خیری به ما کن           میرن غایم میشن تو خونه هاشون

 

ولـــی تااینکه افتند پای غیبت                 میشینن دور هم باآجیلاشون

 

اگر جای فضـولی را بیابنــد              میان بیرون زهر خونه سراشون

 

نشید ناراحت از درد دل مـــن            فقط گفتم که بیدار شه چشاشون

 

اگر دارم زبان پند گفـــتار              می خوام سردر بیاریداز کاراشون

 

اگرچه می نویسم پشت سر هم                ندارد فرق چندانی براشون

 

 

¤¤¤سعی کنیم خوب باشیم¤¤¤

 

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

واقعا که...

 

برایش آفلاین گذاشتم؛ k
گفته اند قیس ابن عامر  با خواندن این مصرع اُشتُلم وار طومار روزگارش در پیچیده شد .
حتی نپرسید چه مصرعی بود.
برایش نوشتم ؛ قضا ها لغیری و ابتلانی بحبها،
انگار شانه بالا انداخته باشد نوشت؛ یعنی چی اون وقت...؟
آرام شدم از نفهمیدنش .

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

 عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

...

اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !

 

استاد معینی کرمانشاهی 

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم...

الو … الو… سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم …

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما…

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است …

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي…

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

(من، تو، او...)بخوانیم و بمیریم؟

دیروز که جنگ، «مرد» را از «نامرد» باز مى شناساند:


من جنگیدم، بدون چون و چرا، تو سکوت کردى، با یک دنیا چون و چرا، او فرار کرد با یک جهان ترس و دنیاخواهى.
من نان کپک زده را سق زدم و جنگیدم، تو چلوکباب سلطانى میل فرمودى و سکوت کردى، او پیتزا خورد و گریخت.
سربرگ همه روزهاى تقویم من عاشورا بود، تقویم تو از عاشورا خالى، او اصلاً تقویمى نداشت.
من در پى اقامه نماز، نشستن را بر خود حرام کرده بودم، تو از همه نماز، جلسه استراحت را دوست داشتى، او اصلاً نماز را دوست نداشت.
من رفتم، دنیا را گم کردم، خود را یافتم و خدا را، تو محافظه کارانه بر وضع موجود پاى فشردى، او خود را گم کرد.
من زخم خوردم، صبر کردم، خندیدم. تو بى خیال سکوت کردى و چرتکه انداختى، او با ماشین حساب کاسیو گریخت.
من مدام بیدار ماندم، تو به چرت عصرانه افتادى، خرناس او گوش فرشته هاى خدا را آزرد.
من زخم آجین شدم، نور پاشیدم، تو لاله هاى لوسترت را تمیز کردى، او تراول چکهایش را مرتب کرد.
من شهید شدم، پرواز کردم. تو در کاخ پنج هزار مترى ات آرمیدى او به سوى غرب آرزوهایش پرید.
من نمازم را شب عملیات در حرکت خواندم. تو در صف اول جماعت جا رزرو کردى او دیرسالى است که سجاده اى ندیده است...
من با شهادت عروج کردم. تو در هبوط خویش گرفتار ماندى او سقوط کرد.

امروز، که شیپور جنگ از صدا افتاده است؛

من بدهکار شدم، تو سر به سر شدى، او طلبکارانه حق نداشته اش را از من باز خواست.
من زخمهاى تنم را نگاه کردم، تو باز هم چرتکه انداختى، او صفرهاى سمت راست عدد صحیح حسابش را شمرد.
من تنها عدد صحیح عالم را امام مى دانم، تو حاصل جمع و تفریق چرتکه ات و او عدد منتهى الیه سمت چپ شماره حسابش.
من خود را براى اصلاح آماده کردم، تو ترسیدى و تکفیرم کردى او با زخم زبان به جان زخمهایم افتاد.
من به اصلاح مدام و تزکیه همیشگى در اسلام معتقدم، اسلام تو، اصلاحات را به رسمیت نمى شناسد، او غرب بافته ها را اصلاح مى نامد.
من چوب از لاى چرخ دولت برمى دارم، تو چوب لاى چرخ مى گذارى، او همه ماشین و چرخهایش را هدف گرفته است.
من بعد از جنگ به سازندگى کشور دل بستم، تو به آبادانى کاخ و ویلایت و او مى خواست همان نسخه اى را بپیچید که برایش نوشته بودند.
من با گل و لبخند آمدم، تو گره در ابرو انداختى و مشت گره کردى او، اما...
من همچنان مظلوم، تو..
من هر لحظه با شهیدان زندگى مى کنم، تو شهیدان را مرده مى پندارى، او مى خواهد استخوان برادرانم را از قبر درآورد.
من با هم زخمهاى زنده ام خود را مدیون اسلام و انقلاب به ایران و مردم مى دانم، تو طلبهایت را حساب مى کنى، او یقه مرا گرفته است. امام، دست و بازوى مرا مى بوسید، تو، اما... او هرهر مى خندید.
من براى فرج مصلح، اصلاح طلبانه برمى خیزم، تو در انجمن قاعدین، اسم مى نویسى، او مى خواهد سرداب مقدس را گل بگیرد.
من شعار نمى دهم اما در کنار على و محمد هستم، تو شعار مى دهى و آنها را کوفى منشانه تنها مى گذارى، او، اما، نه به على اعتقادى دارد، نه به محمد.
من حزب اللهى هستم، تو ادا درمى آورى، او فحش مى دهد.
من به پاى شهیدان سرمى سایم. تو از کاسه سر شهیدان عافیت آباد، بنا مى کنى و از نامشان، نردبان مى سازى، او، اما...
من با شهیدان به معراج مى روم، تو مى خواهى از نام و یادشان نردبانى بسازى، او اما، با شهید بیگانه است و از شهادت گریزان.


فردا وقتى آقا ظهور کند؛
من
در رکاب او مى جنگم، اما تو، اما او، هیچکدامتان نیستید!

 

 

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

چی بگم....؟؟؟

فقط به عشق یارم سر به جنون می ذارم.......

یا حضرت زهرا ما رو حلالمون کن وقتی می شنوم که شما اولین کسی

بودین که از امام زمانتون دفاع کردید به خودم که نگاه می کنم

جز شرمندگی چیزی نمی بینم.شرمندگی و فقط شرمندگی...

آخه امام زمان ما هم به خاطر گناهای ماست که نمیاد.یعنی ما از امام

زمانمون دفاع نمی کنیم ای وای بر من وای بر من ....

حلالم کن خانم حلالم کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

 اس ام اس زد؛ میخوامت.
جواب دادم: من امروز روزه ام . بهم رحم کن. گناه دارها.
نوشت ؛
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
نوشتم؛ سحرم ، امروز پونزده رجبه .
اس ام اس زد؛ منم سحرم نه افطار.

 

 

http://myhedayati.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

روشنی

پشت کامیون نوشته بود:
میگن خدا هست با همه /  نکنه  خدا همون غمه
همین طوری سلام نکرده رفتم سر دیوان محتشم؛
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال / او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال
روشن شدم

http://myhedayati.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

شمع

شولای تب فراق تن پوشم بود

داغ همه لاله ها در آغوشم بود

 

تا درد تو را ز من نگیرند چو شمع

یک عمر سلاح گریه بر دوشم بود

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

من روضه خوان چشم توام!...

 

 

از دست چشم های تو، بین دو راهی ام

محکوم تا همیشه ی خواهی نخواهی ام

 

یک چشم می فروشد و یک چشم می خرد

از دست چشم های تو، بین دوراهی ام

 

با شعله های نرگس تو، دود می شوم

مولود مرگ هستم و اسفند ماهی ام

 

طوفان رهین دولت خانه بدوشی است

هستی گرفته از پی بی سرپناهیم

 

تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست

مهتاب شد به دامن شب روسیاهی ام

 

در دادگاه عشق به شاهد نیاز نیست

ثابت شده بخاطر تو بی گناهی ام

 

از پای درس مکتب چشم تو آمدم

این پاره پاره دل، دل خونین گواهی ام

 

در خیمه نگاه تو آتش گرفته ام

من روضه خوان چشم توام!... قتلگاهی ام!

 

در موج اشک غرق شدم تا بجویمش

در حیرت از تلظّی آن بچه ماهی ام

 

در چشم من تمام زمین بارگاه تست

من هر کجا روم، بحضور تو راهی ام!!!...

 

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

معشوقی

 

گویند خیال دلبران تخت تر است

آن یار که دلرباست خوشبخت تر است

 

هیهات مباد از کسی دل ببری

معشوق شدن ، ز عاشقی سخت تر است

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

ای میوه رسیده زهرا حسین من

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟

کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت کبرا حسین من

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت وَِ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

از بین نیزه های شکسته عبور کرد

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر پاره صبور کرد

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

داشته ها

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم

بال کبوتر کران تا بی کرانی داشتیم

میوه بودیم و سر سال استفاده می شدیم

چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم

چهار فصل موی ما برف زمستانی نداشت

پیر هم بودیم اگر رنگ جوانی داشتیم

روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست

شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

مثل شیر مادران ما حلال و پاک بود

در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم

نذری روز ظهور مهدی موعودمان

صبحها چله به چله عهد خوانی داشتیم

صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه

زوی پشت بامها صوت اذانی داشتیم

گاه پاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم

گاه گاهی میل سجده جمکرانی داشتیم

ثانیه ثانیه‌هامان گای آقا می گذشت

آی مردم!یک زمان صاحب زمانی داشتیم

پر نداریم و دل بپُر نداریم و...فقط

یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم

علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

برای جانبازان شیمیایی:

آنانـــکه مــــرید چـارده مـــعصومند

همواره به جرم عاشـقی ، محکومند

 

این طایفه ، سرنوشتشان معلوم است

یا کشته تیغ عشــق یا مســمــومـــند

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط بهنام  |